X
تبلیغات
رایتل











صد سال تنهایی

انگار کسی سیگارش را میان سرنوشت ما خاموش کرده است...
آغاز هزار و سیصد و تنهایی...

بهار

آن روزهای سخت زمستانی بود

که باور داشتند همه

حنا دختری ست در مزرعه...

حالا

حنای باور آدم ها

رنگی ندارد

به دروغ می گویند

بهار آمده

خودشان هم باور ندارند...

+نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1390ساعت05:50توسط fatima | نظرات (8)