X
تبلیغات
رایتل











صد سال تنهایی

انگار کسی سیگارش را میان سرنوشت ما خاموش کرده است...
سارا سیب دارد...

می گویم

چون می دانم

درختان خوابند ونمی شنوند

و تو بیداری و نمی شنوی...

همان سارای سالهای دبستانم

همان که سیب داشت و دیگر هیچ!

سیب ها را ندیدی و "هیچ ها" را چه خوب یادت ماند

بگذریم...

پیدا کرده ام گریه هایم را

لابه لای کتابهای دانشگاهی ام

وقتی گم کردی خنده هایم را

با پوشیدن لباس های دلتنگی سارای سالهای دبستان به تنم

که دیگر اندازه ام نیستند و

من برای آنها بزرگم!!!

گمشده ی سالهای بزرگی ام

نمی شناسی ام و

نمی شناسمت دیگر!

به خاطر تو

سیب هایم را چوب حراج نزدم

که فروشی نیست!!!

به خاطر

خدای سارا

از تو دور شدم و دورتر و دورتر!

با آنکه می دانم

گمشده ی کوچه پس کوچه های شبم

با آنکه می دانم

نمی دانی چه می کشم و نخواهی فهمید مرا حتی برای لحظه ای

اما

باز هم می گویم

سیب هایم برای خوشبختی ات کافی بود

ندانستی

نفهمیدی

و روزی خواهی فهمید که دیگر..

+نوشته شده در جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389ساعت10:05توسط fatima | نظرات (13)