X
تبلیغات
رایتل











صد سال تنهایی

انگار کسی سیگارش را میان سرنوشت ما خاموش کرده است...
کفش مردانه...

پاهایش ایستاده بودند

اما

جاده می رفت

لحظه ای مکث

نگاهی به کفش های پشت ویترین انداخت و

پوز خند تلخی زد

و آهسته زیر لب گفت:

همسفر جاده نمی شدم اگر

به اندازه ی همین کفش های مردانه

"مرد" دیده بودم...!

افسوس

او خسته بود و جاده تازه نفس

جاده دوباره به راه افتاد...

+نوشته شده در جمعه 24 دی‌ماه سال 1389ساعت08:11توسط fatima | نظرات (8)